کد مطلب : 64028 / تاریخ ثبت : 1399/05/17 14:10

بهانه ای برای مرداد؛ من خبرنگارم با کفش های بی سایز

می گویند امروز روز منست! روز تریبون های پر وعده برای من هایی که گیج خیابان ها وکوچه هاییم و نان غم را در نمک درد می زنیم و به خورد دهان گس گرفته مان می دهیم! امروز روز ساعت های خالی جای من و ماییست که، خانه ها مان یادشان رفته است که روزی وجود داشتیم

به قلم مسیحا اقتداریان....
 آرام میان کوچه دلواپسی هایم می نشینم. روی همان صندلی خیالی که، هر روز با دستمال اشک،غبار دردهایش را پاک می کنم!! تاول پنجه کفش هایم بدجور زخم باز کرده است. کفشم را بالا نگه می دارم تا خونابه زخمش  افکارم را به هم نریزد. آرام در آغوشش می گیرم، کفش هایم را می گویم! امروز نای دویدن ندارند. دیشب تا دیروقت با همین تاول خونابه ایش  پابه پای من دویده است. چند بار هم بین راه  کفش هایم از حال رفتند ! اما من با پررویی دستی به سروروی زخم هایشان کشیدم و دوباره آنان  را راه بردم.
این کار هرروزمان است سه نفری با یک کوله پشتی کوچه ها و خیابان ها را متر می کنیم و روی دیوار شان یادگاری از زندگی دردمند می نویسیم.
اما دیشب کودکی زودتر از ما روی سکوی درد زانو به بغل کنار جسم بی جان مادرش از فرط اعتیاد نشسته بود ومات و مبهوت اشک هایی که با آب بینی اش روی چانه اش یکی  می شد را پاک می کرد بعد هم با همان دست های کوچک و کثیفی که هر بار روی چانه اش  می کشید روی صورت مادر می کشید.
منو کفش هایم برای ثانیه های زیادی طوری که انگار برق مان را کشیده باشند در کمای غصه ای بس عمیق فرو رفته بودیم. ناله های بی جان کودک میان هق هق اشک هایش گم می شد. ما هم گویا گم شدیم در فضایی که خالی خالی بود.
کوچه چرخید و ما هم چرخیدیم  مثل گردونه ای که سوار بر اسب های خیالی اش یورتمه می رفت اما دور نمی شد بلکه به جای اول می رسیداما در جایی دیگر نه ما چرخیدیم نه کوچه فقط کودک بود که با رقص اشک هایش می رقصید شاید مادر اندکی نیم سوی چشمان خمارش را از هم باز کند. اما  تنها فاجعه بود که  به چشم هایمان زل می زد و نیش خنده ای بر لبان کهیر زده اش می نشاند.
کوچه های درد کوچه های ماتم گرفته در دل خیابان های به ظاهر روشن، مثل مارش عزایی می مانست که حین عروسی نواخته می شد. خیبان های خاکستری و مردمانی خاکستری تر.
رکوردر خبری ام را که باز می کنم ضجه هایش را حس می کنم. انگار التماس می کند که خاموشم کن خبرنگار! بس است شکافتن قلب من با  گزارش های دردناکت که مثل تیغ بر سینه ام می کشی!!!
اشک امانم نمی دهد .غصه مجالم را بریده است و طناب پوسیده  وعده های پوچ روی گلویم فشار می آورد. خاموش خاموش می شوم شاید کورسوی نگاه مادر به جان تبدار کودک بیافتد تا من هم در حنجره  رکوردر ، ریتم بازهم زندگی  نجوا کنم.
اما زخم کفش هایم زبان بسته می شوند و نایی برای راه رفتن به سمتی که دیوار سکوت و درد بر دل زندگی تکیه داده است، ندارد. کمی آنطرف تر کودکی بادبادک به دست با لبخندی از عشق زندگی  از پیش کودک زمین نشسته را دورمی زند با نگاهی سرد وغمگین کودکانه اش !!!
من می مانم وکوله پشتی پاره شده از غم های خبرهایم، کفشی که پنجه اش زخم برداشته و دوربینی که لنزش سریزیر تر از همیشه شده است....
مانده ام چه بنویسم جز بغض های خاموشی که بی صدا در میان گلوگاه صدایم دست وپا میزنند.
می گویند امروز روز منست! روز تریبون های پر وعده برای من  هایی که گیج خیابان ها وکوچه هاییم  و نان غم را در نمک درد می زنیم و به خورد دهان گس گرفته مان می دهیم! امروز روز ساعت های خالی جای من و ماییست که، خانه ها مان یادشان رفته است که روزی وجود داشتیم.
امروز روز حرف های ناگفته ای است که می شود  از رویش دیوان نامه ها ،نگارش کرد.
امروزغصه ما غصه مردمانی است که  با وعده ها آش پوچی می پزند و روی سفره ها کاسه می گیرند.
امروز ما همانیم که پشت درهای بسته ساعت ها را متر می کردیم تا مگر در نمی گشوده شود و جواب سلام ما را نه برای دادخواهی خود که برای دادخواهی  مردمی که روی دوششان، میز می چینند، بدهند.
امروز ماییم و دروهایی از عشق و زیبایی واژه  و فردا غریبه ای  گم شده در بیابان .....
من خبرنگارم با کفش های بی سایز که خونابه  از پنجه  هایش جاریست...


 


مسیحا اقتداریان
.چاپ مطلب
9خبرنگار مسیحا اقتداریان مرداد کفش تاول زخم
تعداد دفعات مشاهده شده : 168
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید