کد مطلب : 61730 / تاریخ ثبت : 1397/05/16 10:41

خبرنگارگلواژه ای از درد؛ ثانیه های شنی

من یک خبرنگارم با یک جفت کفش تابه تا میان جاکفشی فرتوت واژه ها! حیرانم از این همه واژه ی بهم ریخته ی دردآلود در یک عصر پاییزی که گیسوی اشک را می شود بر طاق سیاه آسمان گره زد!!!

این روزها برگ های زرد هم از له شدن،  زیر پای کفش های خسته نمی نالند!

مثل خواب های فرو خفته در بی حسی پلک هایی که نفس کشیدن به حلقوم چشم را یادشان رفته باشد!

کوچه ی پیردستان ترک بسته حتی، اندک پنجره ی کهنه ی خاطرات را بسختی می گشاید شاید که، کمی آنطرف تر از شیشه ی شکسته ی کارتنک بسته، کسی انتظار نیم نگاهی را می کشد!!

سرد و خاموش مثل چشمی که در ناآرامی پلک ها رقص مرگ را می نوازد!

گویی همه با چشم های ورم کرده به انتظار باد نشسته اند تا گیسوان دردشان را نوازش کند!

 قهر کفش هایم ته کوچه را خیز برمی دارد تا آخرین نفسش را حراج پارگی لباس سرمازده ی کودکی کند که رستاک دستانش زمختی روزگار را بر خطوطش نگاشته است!


و آبی که از فرط ناتوانی گوشه ناودان لب بالایی اش بلاتکلیف نشسته نه می ریزد نه توان برگشت دارد....

این همان قاب چشمان منست میان دلهره هایی که روزگار برایم نگاشته است بی هیچ بهانه و بی هیچ شکایتی!

کوله پشتی ام خمیده تر از قبل شده و گوشه لبان عینکم گویی روی تاب باد سوار است!

زانوهایم آنقدر درهم پیچیده اند که گویی کلافی سردرگم شده اند؛ رگ خواب شان را دیگر نمی دانم!

چشمانم که دهن لقی اشان بیش از پیش شده؛ هر بار پلک های مژه ریخته ام را کناری می زنند و سرود اشک را می نوازند،
اشک؛ این دختر نازک بدن فتان، با آن لباس شیشه ای اش دلفریبانه ، رقص درد را روی چهره ی بهم ریخته ام پای می کوبد!

مثل رقص برگ میان خنکای پاییز!!

من یک خبرنگارم با یک جفت کفش تابه تا میان جاکفشی فرتوت واژه ها! حیرانم از این همه واژه ی بهم ریخته ی دردآلود در یک عصر پاییزی که گیسوی اشک را می شود بر طاق سیاه آسمان گره زد!!!


محبوبه اقتداریان
.چاپ مطلب
خبرنگار درد گلواژه کفش ها تابه تا رگ خواب
تعداد دفعات مشاهده شده : 107
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید