کد مطلب : 61255 / تاریخ ثبت : 1397/04/16 10:40

طعم فقر در بیغوله زندگی

با نامه‌ای که از دادگستری گرفتم دوباره وارد کانون کارآموزی کرج شدم. دیگر آن کانون قبل نبود. از صبح تا شب عاطل و باطل می‌گشتیم و هیچ کاری نمی‌کردیم.

  وضعیت کسل‌کننده‌ای بود. بالاخره غذایی برای رفع گرسنگی بود و جایی برای خوابیدن، اما بیکاری و بی‌حاصلی آزارم می‌داد. شش ماهی گذشته بود که شنیدیم می‌خواهند کانون کارآموزی را جمع کنند. بزرگ‌ترها را بیرون کردند و بچه‌های کوچکتر و کم سن و سال‌تر را که من هم جزوشان بودم به پرورشگاه عبدالله معنوی در خیابان میرداماد تهران فرستادند. به نسبت کانون کرج و تهران این یکی وضع خیلی بهتر و آبرومندتری داشت.

 گروه کر پرورشگاه معروف بود و بعضی از بچه‌های آنجا ساز خودشان را داشتند و در بعضی از اتاق‌ها هم پیانویی وجود داشت. سر و وضع بچه‌هایشان هم با ما تومنی هفت صنار فرق می‌کرد. ما همه لباس‌های کهنه و پاره و کثیف داشتیم اما آنها مرتب و منظم و تمیز بودند. حرف زدن‌مان هم با هم نمی‌خواند. هرچقدر آنها پاکیزه و مؤدبانه حرف می‌زدند ما بی‌قید بودیم و هر چه به دهانمان می‌آمد می‌گفتیم. خلاصه گروه خونی‌مان اصلاً به هم نمی‌خورد.

از همان روز اول میان ما و آنها فاصله افتاد. ما را لات و بی‌سر و پا فرض می‌کردند و تمایل نداشتند هیچ ارتباطی با ما داشته باشند. شاید حق هم داشتند. هم مربیان خوبی داشتند و هم برنامه حساب شده و دقیقی، درست بر عکس ما! بچه‌ها را تقسیم کردند و هرچند نفر در یک اتاق مستقر شدیم. جای خوبی بود و راحت بودیم. مسئول آنجا مرد دلسوزی بود به‌نام آقای فتحی. از همان روزهای اول در پرورشگاه شروع به کار کردم. هر کاری که از دستم برمی‌آمد، از نقاشی و بنایی گرفته تا نجاری و آهنگری. روزی پنجاه تومان حقوق می‌گرفتم.

نمی‌دانم چند روز در آن پرورشگاه بودم که روزی گفتند هر کسی که بخواهد آزاد است از آنجا برود. قرار شد به کسانی که می‌خواهند پرورشگاه را ترک کنند مبلغ 2500 تومان بدهند تا بتوانند تا موقع پیدا کردن کار خودشان را اداره کنند. من هم وسوسه شدم و داوطلب شدم.

پول را گرفتم و از پرورشگاه بیرون زدم. هنوز بچه بودم و نمی‌دانستم با آن همه پول چه کار کنم. کسی را هم نداشتم راهنمایی‌ام کند. تا سر بگردانم تقریباً همه آن 2500 تومان خرج سینما و گشت و‌گذار در شهر شده بود. فقط 200 تومان برایم باقی مانده بود که به صرافت افتادم باید کاری کنم. به میدان انقلاب رفتم و سیگار فروشی را شروع کردم. سود چندانی نمی‌کردم، فقط به اندازه‌ای که غذای مختصری با آن تهیه کنم گیرم می‌آمد.

زندگی‌ام روز‌به‌روز سخت‌تر می‌شد. یک رستوران کوچک در ابتدای خیابان امیرآباد بود به اسم چلوکبابی صفا. با یکی از کارگرهای آنجا رفیق شده بودم. هر روز صبح آنجا می‌رفتم و به آن رفیقم سه تومان با یک کیسه نایلونی بزرگ می‌دادم.  او غذاهای نیم خورده مشتری‌ها را برایم در آن کیسه می‌ریخت و من عصر می‌رفتم از او می‌گرفتم. پنج شش کیلویی ته مانده برنج و کباب و مرغ می‌شد. به میدان انقلاب برمی‌گشتم و گوشه خیابان سفره‌ای پهن می‌کردم و آن غذا‌ها را میان بچه‌ها و رفقای دستفروش تقسیم می‌کردم. از هر نفر 15 ریال بابت غذا می‌گرفتم. آن روزها هر چه گیرم می‌آمد و می‌توانستم می‌فروختم، از سیگار گرفته تا کمربند و آب زرشک و نوار موسیقی و حتی نوار بهداشتی و بلیت سینما.

چند روزی بود هیچ پولی نداشتم و احوالم هم خوش نبود. هر چه فکر کردم دیدم چاره‌ای ندارم و دست از پا درازتر به طرف پرورشگاه عبدالله معنوی راه افتادم. پیاده از خیابان ولی عصر راه افتادم. باید تا میرداماد می‌رفتم. حال خوشی نداشتم و تب و لرز امانم را بریده بود. هیچ پولی هم نداشتم که دارویی یا غذایی تهیه کنم. گرسنه و بی‌حال و مریض از خیابان‌ها و کوچه پس‌کوچه‌های شهر به طرف میرداماد می‌رفتم. هوا سرد بود و من هم دچار تب و لرز شده بودم.

در یکی از کوچه‌ها چشمم به ماشینی خورد که با چادر برزنتی آن را پوشانده بودند. دیدم انگار چاره‌ای ندارم. چادر را از روی ماشین کشیدم و دور خودم پیچیدم و رفتم. خرابه‌ای در آن حوالی بود که واردش شدم. چند تا مقوا پیدا کردم و زیراندازشان کردم و چادر ماشین را روی سرم کشیدم و همان جا خوابیدم.

ظهر فردا از خواب بیدار شدم. بهتر نشده بودم. دوباره به خواب رفتم و روز بعد از جایم بلند شدم. خدا را شکر بهتر شده بودم. به طرف آن ماشینی که چادرش را برداشته بودم رفتم. خوشبختانه ماشین هنوز همانجا بود. چادر را بر رویش کشیدم و نفسی براحتی کشیدم که مشغول ذمه صاحبش نشدم.

مقداری که رفتم به پل سید خندان رسیدم. زیر پل گوشه‌ای چمباتمه زدم و به فکر فرو رفتم که حالا با این حال و روز و بی‌پولی و گرسنگی چه باید بکنم. دلم بدجور شکسته بود. انگار همه بدبختی‌های عالم روی سرم هوار شده بودند. چشم گرداندم و دیدم زیر تاکسی که کنار خیابان برای مسافری توقف کرده مقداری پول افتاده است.

 منتظر شدم به محض اینکه تاکسی حرکت کرد پریدم و آن پول را برداشتم و شروع به دویدن کردم. از سیدخندان تا اول خیابان سهروری یک نفس دویدم. پشت سرم را هم نگاه نمی‌کردم. وقتی مطمئن شدم حسابی از آنجا دور شده‌ام ایستادم و پول را شمردم. یا خدای مهربان، 4500 تومان پول بی‌زبان در دامنم افتاده بود.

پرورشگاه را فراموش کردم. از همان جا به میدان توپخانه رفتم و تصمیم گرفتم اول به حمام بروم که هم کثیفی و آلودگی را از سر و بدن و لباسم بشویم و هم سرما را از بدنم بیرون کنم. وارد حمامی شدم و اول لباس‌هایم را شستم و بعد یک حمام آب داغ گرفتم و دو سه ساعتی هم همان جا خوابیدم و‌تر و تمیز بیرون زدم. انعام خوبی به دلاک حمام دادم که هم لباس‌هایم را خشک کرده بود و هم شست وشو و مشت و مال خوبی به خودم داده بود.

.چاپ مطلب
طعم فقر بیغوله زندگی
تعداد دفعات مشاهده شده : 51
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید