کد مطلب : 59516 / تاریخ ثبت : 1396/12/22 10:16

ماجراهای عبرت‌آموز من و سعید مرتضوی

فرارو- این اسم را بسیاری از مردم خصوصا اصحاب رسانه و مطبوعات بخوبى می شناسند. قاضی جوانى با لهجه غلیظ یزدی که در اواسط دهه ی ۷۰، با توقیف یکی پس از دیگریِ روزنامه ها و رفتار خاصش با متهمین، نامش بر سر زبانها افتاد و تا پایان عزلش از این سمت، دستور توقیف بیش از ۱۲۰ روزنامه و نشریه را صادر کرد. و البته تنها توقیف روزنامه همه کارهای جناب قاضی نبود...!

حالا که روزهای فرود و زمین خوردن قاضی جوان و پرهیاهوی آن سال هاست و خاطرات ایام قدرت ایشان و نحوه ی برخورد خاص این قاضی معزول بیش از پیش بر سر زبانها خصوصا فضای مجازی افتاده، من بی آن که بخواهم و شایسته بدانم که طعن و تحقیری بر این زمین خورده روا دارم، فقط یادآور دو خاطره از ایشان می شوم؛ تنها به قصد عبرت گرفتن از تاریخ و گذر پر شتاب ایام که حقیقت، جایی دیر یا زود گریبان همه ی زورمداران و یا زورنداران! را خواهد گرفت.
 
■  اول
حدود سال ۷۳ یا ۷۴ بود.
 
 
هفته نامه پيام_دانشجو كه مدتى بود با تغيير مشى جدی، مطالب تندى عليه فسادهاى مالى و تجمل گرایی می نوشت، در فضاى آن روزها بسيار گل كرده بود.
 
 
نوك پيكان انتقادات آن متوجه مرحوم آقای هاشمى رفسنجانى بود كه درآن زمان در اوج قدرت و مورد حمايت مطلق نظام بود و حتى در نماز جمعه ها شعار: «مخالف هاشمى مخالف رهبر است /مخالف رهبرى دشمن پيغمبر است» شعار روز بود.
 
آن سال ها من دانشجوی رشته ی حقوق و خبرنگار روزنامه ی سلام بودم. در یکی از همان روزهایی که بار دیگر مقاله ی تند وتیزی در هفته_نامه پیام دانشجو چاپ شده بود، به دیدن مدیر مسوول، آقای حشمت_الله_طبرزدی - دوست و همرزم زمان جبهه و جنگ- رفتم.
 
بعد از نماز، ناهار مختصرى خورديم و بعد از يادکردن ايام گذشته، آقای طبرزدی گفت از نشريه شكايت شده و جهت حضور در شعبه ٣٧ كه در آن زمان به تصدى گرى قاضى ارجمندی به جرائم مطبوعاتى رسيدگى می كرد احضار شده است.
 
 
می خواست وكالتش را به عهده بگیرم‌ و همراه ايشان جهت دفاع به دادگاه بروم.
 
 
گفتم: من هنوز پروانه وكالت ندارم.‌
 
گفت: خودم يک بار رفتم.‌ يك نفر جاى قاضى ارجمندى آمده. کاری نداره، خودت بیا بریم.
 
 
از مندرجات پرونده اطلاعى نداشتم. برمبناى توضيحات مدير مسئول، چند روزی را که تا زمان دادگاه فرصت داشتم با شور و شوق عدالت طلبى ايام دانشجويی و حس و حال دفاع از يك همرزم، تمام وقت به مطالعه قانون مطبوعات (كه در قياس با قانون امروز بسیار قانون پيشرفته و جامعى بود) پرداختم.
 
 
با اساتيدم هم مشورت کرده و علاوه بر تنظيم لايحه، در روز مقرر با آمادگى كامل همراه طبرزدى به دادگاه رفتيم.
 
 
وارد شعبه شدیم. همه با احترام و احوالپرسی استقبال کردند. معلوم بود ایشان را کاملا می شناختند.
 
 
آن روزها همگی، از قاضى و بازجو گرفته تا اصحاب دفتر شعبه، هنوز به سابقه داران جبهه و جنگ ولو منتقد، احترام می گذاشتند ومثل اين روزها نسلي كه هيچ خاطره و تجربه اى از جبهه و جنگ نداشته و مآلا احترامى هم براى آن سوابق قائل نيست، متصدى امور نبود.
 
 
مرا معرفی كرد و گفت فلانى هم وکیل و هم رفیق است. نگاه كنجكاوانه اصحاب دفتر به وضوح نشانگر تعجب ازين جوانك كم سن وسال و تقبل وكالت پرونده اى در سطح ملى بود.
 
 
گفتند قاضى ارجمندى مرخصى است و شعبه فعلا تحت تصدى دادرس است. دادرسی كه حتى بعضى اصحاب دفتر شعبه هم هنوز چندان نمي شناختندش. طبرزدی تقاضايی نوشت و پرونده را جهت مطالعه در اختیارم گذاشتند و كسی هم از من مطالبه وكالتنامه نكرد.
 
 
به سالن شعبه كه سالنى بزرگ مثل سالن هاى سينما و پر از صندلى بود هدايت شديم. معلوم بود جهت محاكمات خاص است.
 
 
اولين تجربه حضورم در دادگاه بود. با اعتماد به نفس خاصى مطالعه و يادداشت بردارى را شروع كردم. پرونده قطورى بود پر از بريده هاى نشريه و شكايات متعدد از بنياد مستضعفان و محسن رفيق دوست گرفته تا بانك صادرات و شكات ريز و درشت ناشناس.
 
 
اواخر مطالعه ام بود. از سر و صداى دفتر معلوم شد دادرس آمده. در باز شد؛ جوانى كوتاه قد، كت و شلوار پوشيده و سيه چرده وارد شد و به گرمى با آقای طبرزدی احوالپرسی كرد. لهجه غليظ يزدی اش نشان می داد تازه از شهرستان آمده است. شوخ طبع می نمود.
 
 
طبرزدی مرا بعنوان رفيق زمان جنگ و وكيلش معرفى كرد. جناب مرتضوی با خنده گفت: وكيل براى چى آوردى؟!
 
 
پشت ميز قضاوت ننشست و روى صندلي هاى سالن، خيلی خودمانى كنار مهندس طبرزدى نشست و شروع كرد به حرف زدن: معلومه چيكار دارى مي كنى؟! همه رو ميزنى و ميرى، كلى شكايت ازت شده!
 
 
بعد از خواندن شكايت ها، طبرزدى شروع به توضيح كرد و من هم نطق قرايی در خصوص لزوم محاكمه با حضور هيئت منصفه و عنصر قانونى و روانى جرم و..... ارائه دادم.‌ معلوم بود سرسرى به دفاعيات من گوش می دهد. بيشتر دوست داشت با حشمت الله طبرزدی حرف و گپ و گفت داشته باشد.
 
 
بعد از آن که دفاعيات من تمام شد در حالى كه تيك معروف سرشانه اش را داشت، رو به آقاى طبرزدى كرد و با لهجه ی غليظ یزدی گفت: آققاى وِكيل بِرا من از ققانون ميگه، من خودم ققانونو از حفظم، آققاى هاشمى(رفسنجانی) زنگ زده گفته بِبِند، خِلاص!
 
 
بيرون از دادگاه با آقای طبرزدی قدم می زدیم؛ گفتم: مهندس، اين قاضى مرتضوى پديده ايه!
 
 
پرسيد:چطور؟
 
 
گفتم: كسی كه با اين صراحت ميگه فلانى گفته روزنامه رو ببند و رعايت ظاهرى استقلال قاضى رو نميكنه و به اين راحتى هم مثل كارمندى زيردست، اطاعت امر مي كنه پدیده س و آینده ش هم مشخصه!
 
طبرزدی خندید.
 
چندی بعد حکم توقیف هفته نامه پیام دانشجو صادر شد!
 
 
 
دوم
 
در ايام پر التهاب ١٨ تير ٧٨ بود كه بنده بازداشت و نشريه اى كه در آن فعاليت داشتم تعطيل شد.
 
 
بخشى از پرونده تحت عنوان اقدام عليه امنيت ملى و تبليغ عليه نظام در دادگاه انقلاب و بخشى نيز بعنوان جرم مطبوعاتى به قاضى مرتضوى -كه آن روزها نام آشنایی برای اهالی مطبوعات شده بود- ارجاع شد.
 
 
مرتضوی بارها بر اساس شیوه ی مرسومش من را به دادگاه احضار می کرد وبى نتيجه برمي گشتم.
 
 
دیگر بعد از چند سال از‌ غلظت لهجه اش بنحو محسوسی كاسته شده بود و رنگ و رويش هم بازتر.
 
یک روز که دوباره به دادگاه احضار شده بودم، همراه وكيلم مرحوم محمد على سفرى كه راد مرد سفيدمویی از ياران مصدق و معروف به ملى مذهبى ها بود، نزد قاضى مرتضوی رفتيم.
 
پيرمرد عصازنان و به سختى پله هارو طي كرد.
 
 
مرتضوى وكيلم را بخوبى می شناخت پشت ميز بلند قضاوتش نشسته بود.
 
 
دعوتمان كرد به نشستن.
 
 
بشقابى ميوه جلويش بود؛ با همان شوخ طبعى ذاتی و البته با لحن تحقير آميزى رو به من گفت:
 
فلانى، آخه اين فسيل ها رو برا چى دنبال خودت راه ميندازى؟!  منظورش جناب سفرى، وكيلم بود.
 
از شرمندگى مقابل وكيل سرخ شدم ولى جرات اعتراض نداشتم. مي دانستم با كسی سر لج بيفتد حالا حالا ها کارش گیر وحسابش باكرام الكاتبين است!
 
مرحوم محمد على سفرى بدون هيچ ناراحتى و با خنده تمسخرآميز و خونسردى، بدون كسب اجازه، ظرف ميوه را جلوى خودش كشيد و سيب يا خيارى برداشت و در حال پوست كندن گفت: زمان شاه، ما زندانى سياسي بوديم. زندان بان آذرى زبانى بود به اسم استوار ساقى، اين بنده خدا روزها جلوى چشم افسران مافوق موقع شكنجه و اعتراف گيرى حضور داشت كه چنان با كابل كف پا می زدند كه بشدت ورم می كرد. شب ها كه مامورين ساواك و مسئولين ما فوق نبودند، استوار به كابل خورده ها سر می زد، ظرف آب گرم و خوراكى و سيگار می آورد و با دلجویی و عذر خواهى طلب بخشش می كرد و با لهجه شيرين آذرى می گفت: من مامورم و معذور، اطاعت نكنم بدبختم می كنند؛ و در كمك به زندانى، پاهايش را ماساژ می داد.
 
 
انقلاب شد و هركدام از بازجوها و زندان بانان كه دستگير می شدند، زندانيان آزاد شده همديگر را خبر می كردند كه جهت شكايت وشهادت در دادگاهشان شركت كنند.
 
 
يك روز خبر دادند استوار ساقى دستگير شده. همه زندانيانى كه او را می شناختند از جمله مرحوم آیت الله طالقانى و ديگران بدون استثناء، شهادت يا پيغام دادند که استوار آدم بدى نبود. اگر هم می زد بعدش دلجويى می کرد و همين شهادت ها موجب خلاصى استوار از اعدام و تبرئه اش شد.
 
سپس در حالى كه ميوه را می خورد بدون نگاه كردن به قاضى مرتضوى كه با تكبر خاصى لم داده بود ادامه داد: جناب مرتضوى تو كه مي دانم مامورى و معذور و به فرموده عمل می كنى ولى طورى رفتار كن كه چند سالِ ديگه كه وقت محاكمه ات رسيد بگن مرتضوى آدم بدى نبود، اذيت می كرد ولى مامور بود و معذور!
 
جناب مرتضوى كه آشكارا برافرخته بود با لبخندى تصنعى گفت: عمر تو كفاف نميده اون روزو ببينى!
 
مرحوم سفرى بي درنگ و حاضر جوابانه پاسخ داد: شايد من نبينم ولى مطمئنم اين جوان مي بيند... (با چشمش به من اشاره كرد)
 
 
 
▪️ همانطور كه مرحوم سفرى گفت، من و خیلی های دیگر هستیم و روزهاى افتادن قاضى مرتضوى از صندلى قدرت را می بینیم.
 
 
و اين عبرتى است براى هرآن كس كه امروز بر مسندى نشسته و می‌ پندارد جاودانه است و می تواند تا ابد‌ بی پروا بتازاند.
 
 
و نيز ياد مرحوم محمد على سفرى _وكيل آزاده- را گرامى می دارم كه چند سال بعد به دستور مجموعه تحت نظر قاضى مرتضوى بازداشت و در زندان اوين درگذشت!
 
 
حسین کاشانی

.چاپ مطلب
ماجراهای عبرت‌آموز سعید مرتضوی
تعداد دفعات مشاهده شده : 160
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید